خرید بک لینک
سلوووووووم چطورید؟؛؟اول از همه یه چیزی بود خواستم بگم! اینکه تعداد نظرات تایید نشده خیلی زیاده ۱۰۵تا فک کنم کم کم یکیو باید استخدام کنم بشینه تایید کنه و جواب نظراتو براش بخونم بتایپه. ولی دمتون گرم که با اینکه سالی یه بار میام اینهمه ساپورتم میکنین مرسی .افتخار میکنم که همچین دوستایی دارم و این وبمه. خواستم بگم شاید بعضی نظرا رو جواب ندم فقط تاییدشون کردم ازم ناراحت نشید لطفا:)وگرنه همه رو میخونم شک نکنین دومین چیز هم اینه که کلا کنجکاو شدم سنتون رو بدونم هرکسی که کلا به من کامنت میده سنشم ذکر کنه همین دیگه با تچکر برچسبها: صحبت

برچسب: سلامی,دگرسوال, نویسنده: مهسا صفری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:13

دلام بر همگیتان مدرسه از رگ گردن هم ب شما نزدیکتر بیدگفته بودم ممکنه اسم یکی از داستان ها رو (محبت آتشین )رو عوض کنم. اسمش بسیور چرت بود و دوسش نداشتم .اسم داستان رو عوض کردم به light and love نمیدونم چرا دوسش دارم چون معمولا سونیک یا آرتور جفتشون منو یاد چیزای لایت میندازن و ایمی هم کلا برام نماد عشقه جالبیت قضیه اینه که از یه لحاظایی ناراحتم که سونیک شخصیت اول نیست و گاهی به این فکر میوفتم دوباره سرنوشت ایمی رو باهاش گره بزنم و سالیم بره زیر تریلی ای چیزی بمیره ولی خب نمیدونم آرتور خیلی گله و سونیک...آه نمدونم چه خاکی برسر کنم برچسبها: Light and love, صحبت

برچسب: اطلاعیه, نویسنده: مهسا صفری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:13

مروری بر وقایع قبلی یه شخص که هویتش مشخص نبود به سمتم تیر زده بود آسیب جدی نبود فقط یه خراش روی صورتم افتاد سمت پله ها،جایی که لنسولات بود دوییدم .لنسولات که منو با صورت خونی دید مث باد اومد پایین و تا اومد ازم بپرسه چی شده همه چی سیاه شد. **** چشمام رو باز کردمهمه چی تار بود ولی کم کم واضح شد دو تا نور سبز روشن دیدمپلک زدم و دیدم یه جفت چشم سبز بهم خیره شدن.نور شمع روی صورتش افتاده بود و اتاق تقریبا تاریک بودصداش رو به وضوح شنیدم:ایمی...؟دستم رو به زور بلند کردم و انگشتای یخ ام روی پوست داغش لغزید.فقط تونستم اینو بگم:سو...نی..ک...آ..آب..با گیجی بهم نگاه کرد و سریع با یه دست پشت کمرم رو گرفت

برچسب: قسمت,چهارم, نویسنده: مهسا صفری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:13

(زاویه داستان تا اطلاع ثانوی از زبان خودم میباشد.)سونیک بی صدا توی اتاقش مونده بود تقریبا یه ساعت ازون اتفاقا گذشته بود.یکم دور اتاق قدم زد و بعد رو تختش نشست و به نقطه ی نامعلومی زل زد"واقعا گاهی نمیشه فهمید چی میخواد،انگار گاهی میخواد من ازش کیلومتر ها دور شم گاهی هم...."صدای در رشته افکارش رو پاره کرد.-بله؟!صداش از پشت در اومد:..سونیک؟سونیک از لرزش خفیف صداش یکم نگران شد ولی بروز نداد تکرار کرد:بله؟!؟ایمی مکث کرد و گفت:چیزی میخوری؟یا بیرون بودی خوردی؟سونیک ازینکه چیزی نبود ک نگران بشه درونش ارومتر شد و گفت:...نه.ایمی که انگار کلافه شده بود درو باز کرد و دم در موند و گفت:این "نه" برای کدوم س

برچسب: همگروه,قسمت,هفدهم, نویسنده: مهسا صفری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:13

ایمی که کلا ازین یارویی که تو مخش بود کلافه شده بود لبشو گاز گرفت و حاظر شداز اتاق که خارج شد سونیک حاظر بودسونیک:خب بیست سال گذشت.ایمی:شرط میبندم خودتم کارات الان تموم شد.سونیک ی قدم نزدیکتر شد و صورتش هم همینطور.زیر لب گفت:و اگه شرطی که بستی غلط باشه..؟ایمی هم با همون تن صدا گفت:اونموقع اقرار میکنم که واقعا بیست سال گذشته.سونیک آروم خندید و گفت:تو واقعا سرعت منو دست کم گرفتی،دختر... و تره ای از موهای ایمی رو گرفت و گفت :هنوز هم بگی نگی مث بیست سال پیشی.ایمی:خوشگلم؟!سونیک چیزی نگفتایمی:هی!چیه شک داری؟!سونیک لبخند پررنگتری زد:نه مطمئنم.مکث کرد و گفت:کی توی زشتیه تو شک د اره؟!ایمی کف دستشو گذاش

برچسب: همگروه,قسمت,هجدهم, نویسنده: مهسا صفری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:13

پسر روی پاهای مادر نشست-مامان پرنده ها چطور یاد میگیرن پرواز کنن؟!+باید شجاع باشن،چون شجاعت میخواد ،باید اماده ریسک کردن باشن-ریسکه چی؟+شاید هوا اونارو پس بزنه!-هوا!؟متوجه نمیشم...+هوا اول باید حس و توانایی اونارو درک کنه تا بذاره پرنده کنار هوا بمونه.-خب اگه ردش کنه چی؟+میوفته.-اینکه خیلی غمگینه،بعد چی سرش میاد؟+پرنده برای رسیدن به هدف ،چندین بار تلاش میکنه،هرپرنده تا یه جایی میتونه تلاش کنه،تا جایی که بتونه با هوا هم زمان توی باد حرکت کنه.تا اوج بگیرن با هم.-خب؟+اگه قبل رسیدن بهش تسلیم شه و هوا زیادی پسش بزنه دیگه هیچوقت حتی فکر پرواز به سرش نمیزنه،از درون میمیره. -میتونی بهم بگی معنیه اینا

برچسب: قسمت,پنجم, نویسنده: مهسا صفری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:13

داشتم یه چیزهایی میدیدم اما فقط سفیدی.پلک زدم اما باز هم سفیدی بود-انقد خودتو اذیت نکن.سمت صدای کاملا آشنا برگشتمصدا:نمیتونی من رو ببینی؟!من:نه...سونیک...فقط نور هست...ما مردیم؟!سونیک:من تقریبا...ولی تو نه کاملا!من:آه جفتشون مگه یکی نیستن.سونیک خندید و گفت: چرا.من:چرا نمیبینمت؟!سونیک:چون تو خودتو به من قالب کردی!من جیغ زدم:نخیر بیشعوور!سونیک:زمانش نرسیده که بیای اینجا.من:خب باید چیکار کنم؟سونیک:برگرد...من:ولی تو چی؟!سونیک:ممکنه منم بیام،اما من دارم نسبت به نور چیزای دیگه ای هم میبینم...صداش وقتی به ته جملش رسید برام ناواضح شد و توی تاریکی فرو رفتم.....صدای جیغ و گریه میومد که باز هم محو بود!آه

برچسب: بازگشت,قسمت,اول,سورپرایز, نویسنده: مهسا صفری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:13

سری عکس های درهم برچسبها: عکس, بلیز, ایمی, زوج ها [ دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 15:0 ] [ Amy.g ] [ ]

برچسب: سری,عکس,های,درهم, نویسنده: مهسا صفری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:13

(داستان از زبان ایمی رز)-ایمیی!جیغ زدم:پرده رو درست کن کثافت!سونیک:نه گفتم همین حالا بیدار شو!چشمامو به زور باز کردم و گفتم:چه مرگته!؟ناراحتی وقتی من میکپم!؟!سونیک خندید و گفت:نع خیر،پاشو حاظر شو.من ک خونم جوش اومده بود پتو رو کشیدم رو سرم و ازون زیر گفتم:من باتو هیچ جا نمیام،بذا بخوابم!سونیک آه کشید و گفت:باید بریم مدرسه ایمی.من با شنیدن کلمه "مدرسه" پنج متر رفتم هوا.درسته تقریبا همش تو تعطیلات بودیم یا قبل و بعدش غیبت!بچه هارم خیلی وقت بود ندیده بودم!من زیر لب گفتم:اصلا انگار یادم رفته بود!سونیک:بعله ،مسلما خوش گذشته بهتون!من سریع از جام بلند شدم و گفتم:سونیک !زود حاظر شو!سونیک:من کسی نیستم

برچسب: همگروه,قسمت,نوزدهم, نویسنده: مهسا صفری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:13

(داستان از زبان ایمی)چشمام رو به زور باز کردم.نور از طرف بالکن به داخل اتاق اومده بود ازجام بلند شدم.سمت آینه اتاق رفتم.چیزی که دیدم چنان میخکوبم کرد که تا چند لحظه پلک زدم تا مطمئن بشم.این یه شوخی بود؟!؟این واقعا انعکاس آینه بود؟توی آینه تصویر محوی از چیزی بود که انگار من بودم و پشتشم بک گراندی از وسایل عادی اتاق .تصویر کاملا محو بود انگار روی آینه طرف جایی که من وایساده بودم لایه زخیمی از خاک بودروی آینه دست کشیدم اما هیچ خاکی نداشت بلکه فقط انعکاس من اینطور بود.از وحشت خشکم زده بود که یهو در اتاق زده شد.با اون حالت هیجانی که یهو از فکر درم اورد دستم به آینه خورد و نزدیک بود برگرده و بیوفته

برچسب: قسمت,ششم, نویسنده: مهسا صفری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:13

صفحه بندی