سلوووووووم
چطورید؟؛؟اول از همه یه چیزی بود خواستم بگم!
اینکه تعداد نظرات تایید نشده خیلی زیاده ۱۰۵تا
فک کنم کم کم یکیو باید استخدام کنم بشینه تایید کنه و جواب نظراتو براش بخونم بتایپه.
ولی دمتون گرم که با اینکه سالی یه بار میام اینهمه ساپورتم میکنین مرسی .افتخار میکنم که همچین دوستایی دارم و این وبمه.
خواستم بگم شاید بعضی نظرا رو جواب ندم فقط تاییدشون کردم ازم ناراحت نشید لطفا:)وگرنه همه رو میخونم شک نکنین
دومین چیز هم اینه که کلا کنجکاو شدم سنتون رو بدونم هرکسی که کلا به من کامنت میده سنشم ذکر کنه همین دیگه
با تچکر
برچسبها: صحبت
دلام بر همگیتان
مدرسه از رگ گردن هم ب شما نزدیکتر بیدگفته بودم ممکنه اسم یکی از داستان ها رو (محبت آتشین )رو عوض کنم.
اسمش بسیور چرت بود و دوسش نداشتم .اسم داستان رو عوض کردم به light and love نمیدونم چرا دوسش دارم
چون معمولا سونیک یا آرتور جفتشون منو یاد چیزای لایت میندازن و ایمی هم کلا برام نماد عشقه
جالبیت قضیه اینه که از یه لحاظایی ناراحتم که سونیک شخصیت اول نیست و گاهی به این فکر میوفتم دوباره سرنوشت ایمی رو باهاش گره بزنم و سالیم بره زیر تریلی ای چیزی بمیره
ولی خب نمیدونم آرتور خیلی گله و سونیک...آه نمدونم چه خاکی برسر کنم
برچسبها: Light and love, صحبت
برچسب: اطلاعیه,
نویسنده: مهسا صفری
مروری بر وقایع قبلی
یه شخص که هویتش مشخص نبود به سمتم تیر زده بود آسیب جدی نبود فقط یه خراش روی صورتم افتاد
سمت پله ها،جایی که لنسولات بود دوییدم .لنسولات که منو با صورت خونی دید مث باد اومد پایین و تا اومد ازم بپرسه چی شده همه چی سیاه شد.
****
چشمام رو باز کردمهمه چی تار بود ولی کم کم واضح شد دو تا نور سبز روشن دیدمپلک زدم و دیدم یه جفت چشم سبز بهم خیره شدن.نور شمع روی صورتش افتاده بود و اتاق تقریبا تاریک بودصداش رو به وضوح شنیدم:ایمی...؟دستم رو به زور بلند کردم و انگشتای یخ ام روی پوست داغش لغزید.فقط تونستم اینو بگم:سو...نی..ک...آ..آب..با گیجی بهم نگاه کرد و سریع با یه دست پشت کمرم رو گرفت
داشتم یه چیزهایی میدیدم اما فقط سفیدی.پلک زدم اما باز هم سفیدی بود-انقد خودتو اذیت نکن.سمت صدای کاملا آشنا برگشتمصدا:نمیتونی من رو ببینی؟!من:نه...سونیک...فقط نور هست...ما مردیم؟!سونیک:من تقریبا...ولی تو نه کاملا!من:آه جفتشون مگه یکی نیستن.سونیک خندید و گفت: چرا.من:چرا نمیبینمت؟!سونیک:چون تو خودتو به من قالب کردی!من جیغ زدم:نخیر بیشعوور!سونیک:زمانش نرسیده که بیای اینجا.من:خب باید چیکار کنم؟سونیک:برگرد...من:ولی تو چی؟!سونیک:ممکنه منم بیام،اما من دارم نسبت به نور چیزای دیگه ای هم میبینم...صداش وقتی به ته جملش رسید برام ناواضح شد و توی تاریکی فرو رفتم.....صدای جیغ و گریه میومد که باز هم محو بود!آه